ضد داستان  

اگر روزی آن ها را چاپ کنم خیلی ها به من ایراد خواهند گرفت، ممکن است بگویند این چیزها داستان نیست. من هم می گویم راستش اگر منظورتان داستان سرگرم کننده است که آدم ها برای وقت گذرانی می خوانند، نه، این ها که نوشته ام داستان سرگرم کننده نیست. به یک معنی ضد داستان است. خوب، صدها نویسنده داستان های سرگرم کننده نوشته اند. اگر آدم می خواهد که فقط شرح ماجرایی را بخواند می تواند برود به سراغ آن ها. شاید این چیزهایی که من نوشته ام مبتنی بر نوعی بینش خاص از

ادامه مطلب  

402  

شكموی درونم چن وقتی هوس كلوچه كرده بود... از اونجایی كه از خودم راضی بودم امروز بعد امتحان از كجااااا تا كجا تو گرما پیاده رفتم و گشتم و شیرینی پزیا رو سر زدم تا بالاخره توی نمایندگی كلوچه فومن پیدا كردم.
كلوچه های نرم و گنده ی خوشمزه ی جذاب خوشمزه ی واو

ادامه مطلب  

شادی این روزام  

تولدی ک بی تو سر آید خدا کند ک نیاید
هر جای دنیا باشم و در هر جایگاهی
 
نام مریمم جاودانه ی قلب احسانه
 
شاید ی روزی بیاد ک تو داستان ها بگن
داستان احسان و مریمشو شنیدی؟
اون روز میشه روز تولدم
میگم یادته توی  اون کوه با بغض پرسیدی
احسانم ولم نمیکنی
و با ی لبخندو سکوت جوابتو بدم بگم کتاب داستانها روخوندی؟
 

ادامه مطلب  

خبر آمد خبری در راه است حاجی  

یه آدم جدید وارد داستان شده .باز دوباره یه محمد دیگه!. نمی دونم هنوز قراره چقدر تو سریال نقض داشته باشه. سحر نقش اول داستان هنوز در حاله کشف کردن پسر که. ببینیم استعداد و علاقه موندن تو سریال داره یا بازیگر مهمونه. . ‌ 
فعلا که دو شبه دارم می شناسم پسرک رو ..
 

ادامه مطلب  

بی سر و ته!  

سه هفته است شاید هم یک ماه که منتظر است تا چیزی بنویسم. اما من ننوشته ام هنوز! یعنی نوشته ام اما خوب نیست. به نظرم چیزی کم دارد یا بهتر است بگویم چیزهایی کم دارد. هیچ شباهتی به داستانهای خوبی که گهگداری می خوانم ندارد! دلم می خواهد یک داستان بنویسم شبیه آن چیزی که فلان نویسنده می نوشت. هزار تا داستان نصفه نیمه دارم که هیچ کدامشان به جایی نرسیده اند. یعنی می شود یک روزی من هم چیزی بنویسم که سر و ته داشته باشد؟! 

ادامه مطلب  

 

امشب داشتم داستان اینکه چجوری انقدر با خانوم ر رفیق شدیم رو برای فاطمه میگفتم و خلاصه ی داستان اینه که یه روز اومد و گفت . منم بغلش کردم و بغلش کردم و بغلش کردم و به خودم اومدم، دیدم عاشقش شدم! الان که داشتم فکر میکردم، میدونید چی از ذهنم گذشت؟ ادما چطور میتونن توقع داشته باشن جنس مخالفشونو بغل کنن و باهاش رابطه داشته باشن، وقت بذارن و خاطرات خوشم بسازن، ولی بهش وابسته نشن! 

ادامه مطلب  

#شاد_طور  

ای خواننده
سلام
دیدی این آدمهایی رو که همیشه شادن؟
همیشه یه بهانه ای برای خندیدن دارن.
همیشه دارن مسخره بازی در می آرن.
بعضی وقتها واقعا رو مخن.
ولی در نهایت آدمو سرحال میارن.
آدم باهاشون حال می کنه.
واقعا به نظرم با این شرایط به وجود همچین آدمیهایی بیشتر احتیاج داریم.
بنابراین
می خوام از همه ی کسایی که همین طوری الکی واسه خودشون شادن
و دیگران رو هم شاد می کنن
یه تشکر گنده کنم.
و یه عرض دیگه هم خدمت اون دسته آدمهای عنق ، بداخلاق و اخمو که خوشبختا

ادامه مطلب  

کوروش_نادرخانی  

‍ امروز 
#روز_گوسفند_کشان_ست
تعجب میکنم حتا به این آشکاری و با اینهمه نشانه 
#هنوز_گوسفندم!!!
و هنوز #ذبح نشدم
_وقتیکه چشم بسته گفتم مرگ بر.... درود بر ....
_وقتیکه به رنگ و نیرنگ هایی رای دادم
_وقتیکه دیدم افشاگری را دستبد و پابند زدند
و دزد ،آشکار با گرین کارت در رفت و یا آن دیگری بچه اش لاکچری بازی دارد با اموال مردم 
_وقتیکه امید بستم به شکم گنده شده های لمیده بر صندلی ها و سخنان دلخوش کننده ی تریبون داران
_وقتیکه هنوز به بی بی سی برای آخرین خبر چش

ادامه مطلب  

چه کسی پنیر مرا جابجا کرد؟  

فکرشم نمیکردم به کتاب هفتاد صفحه ای انقد فکرمو آزاد کنه. به کتاب کم حجم اینقدر بتونه بهم انگیزه بده و هدف بده. به داستان کوچولو موچولوی دوست داشتنی آموزنده. بخاطر تجربه کوتاهی که توی یکی از شرکت های بازاریابی شبکه ای تو تهران داشتم بدون اختیار همش یاد اون روز ها و اون حرف ها میفتادم! ! و این موضوع اذیتم می کرد، چون به فکرم جهت میداد. همه ی سعی مو میکردم که با فکر باز به داستان فکر کنم و تا حدود زیادی موفق بودم. این داستان برام مفید بود حسابی. حالا

ادامه مطلب  

سفر  

میدونم ک تو شرایط کنونی و گرونی و .. این سفر معقول نیس..
الان باید به فکر پس انداز واسه چند صباح آینده باشم..
اما حس میکنم باید به این سفر برم..
دوباره همون تیم قبلی 
من و زهرا و فرشته و زینب..
نمیدونم ولی شاید این آخر سفر 4تایی باشه..
پ.ن: نگرانم واسه آینده.. واسه آینده ای ک ممکنه تو همین روزا با یه انتخاب یه تغییر اساسی بکنه و خیلی مسائل حول محور اون دستخوش تغییرات بشن..
پ.ن: یکی از نکات غیر قابل تحمل ازدواج از نظر من اونجاس ک باید ب خاطر یه جوش توی صور

ادامه مطلب  

بی حوصله  

امروز تعطیل بود اما رفتم مغازه ک بیمعرفتی نکرده باشم با اینکه میدونستم مشتریم نمیاد ! خبری نبود و حدودای ۹ زدم بیرون !
ظهرشم باشگامو رفته بودم ، خیلی خوب ورزش کردم و راضی بودم منتها چند وقته بیخیال زبانم شدمو این ناراحتم میکنه ! 
این ترم از اولش خووب نبود برام ولی خودمو میرسونم ایشالله ...
نفسی که چند روزه ازش خبری نیست ، شاید روزی ۱۰ دقیقه حرف میرنیم و خدافظی میکنیم ! 
سفیدبرفی فعلا خووبه و باهاش سرگرمم ! 
پرنسس ک بلاکم کرده خخخخ ، البته مهمم ن

ادامه مطلب  

315  

یک بار کسی به من گفت که شبیه دخترهای توی قصه ام. آن وقت ها که گذشت را نمی دانم اما حالا اگر باز داستان مرا می شنید به قسمت های نرم و مهربان و غافلگیرانه ی این قصه می چسبید و حتی با صدا زدن های پیاپی ِ مادرش نمی رفت شام بخورد... :)

ادامه مطلب  

#شلوغ_پلوغ  

ای خواننده
سلام
تا حالا به فکرت افتاده که تابستون چه زود گذشت؟
اگه افتاده که با من همدردی.
اگر هم نه من همین الان تسلیتم رو عرض می کنم.
یادته چه قد برنامه داشتی؟
یادته چند بار گفتی از تابستون ایشالله؟
خب چی شد ؟
به برنامت رسیدی؟
یا هنوز امیدواری ؟
از شهریور شروع می کنی نه؟
مگه کلا چند تا شهریور قراره تو زندگیت ببینی.
البته الهی بلا از جونت دور باشه و صد سال زندگی کنی.
ولی دیگه این خسته بازیا رو جمع کن دیگه.
بسه.
پاشو.
این پستو که تموم کردی کامپیوت

ادامه مطلب  

یکی نبود...  

مثل موسیقی جاز...
ذهنش را در فضا رها کرده بود و مینگریست
رقص بی واهمه افکار
و بی تعلقی ...
میخواهد باور کند، اول باید باور کند و بعد به حرکت در بیاید...
دوست دارد زندگی گاهی شبیه یک فیلم تحسین شده باشد که روی صفحه ی رنگی پدیدار می شود باشد
نه هیچ تعلقی، نه هیچ واقعیتی...
دوست دارد باور کند،
داستان ها ، عشق و هیجان های واهی اش...
دوست دارد یک گوشه بنشیند و لذت ببرد
اما قاطی نشود...
میخواهد باور کند
داستان عشق های به وصال رسیده و اشک های لحظه ای و خنده های

ادامه مطلب  

اختتامیه خرداد!  

 
دلم نه برای زندگی تنگه نه برای مُردن. دلی که بالای هزاران پا ارتفاع، روی بند نازکی، بی هیچ حرکت ِ ظاهری، ایستاده!
دلی که برای جزییات و احساسات خنده داری تنگه که به خودی خود، ارزشی شاید نداشته باشن اما در یک مفهوم بزرگتر که جای می گیرن، پر از معنا می شن و پر از نقش و نگار و پیچ و خم و عطر و پر از آوا.
و پر از مفهوم دقیق زندگی!
چه داستانیه داستان بود و نبود، داستان ِ داشتن و نداشتن؟
که حتماً نقیضش باید باشه تا اصلش رو دقیق بفهمی؟ انکار پذیر هم نیست

ادامه مطلب  

 

چطور بعضی ها اینقدر راحت به بدی هاشون افتخار می کنند ...اصلا نمی فهمم ...قضیه مذهب نیست حتی..وجدانه. ..وجدانی که آدم با اون به دنیا میاد...اما نه ...آدم خودخواسته می تونه خودش رو بزنه به کوچه علی چپ. .و فقط وقتی تو آینه نگاه می کنه حقیقت زشت و کریه روحش رو ببینه. ..مثل آخر داستان دوریان گری وقتی به آینه حمله می کنه خودش بمیره. ...

ادامه مطلب  

قرنطینه  

خب یه تصمیم بزرگ گرفتم....با اینکه به تنها بودن توی خونه عادت دارم،ولی این مدت پیش رو یکم که نه؛خیلی طولانیه... یه جور دور موندن موقتی از همه چی...یه جور فرار از مسئله های اونور...شایدم یه جور فرمول برای هوایی نشدن.ادم توی تنهایی به چیزای مهمی می رسه...قراره فکر کنم.قراره خیلی فکر کنم.
پ.ن:کلی داستان و فیلم ترسناک جمع کردم:/ یه نوع مازوخیزم غیر فعال که داره از خودش علائم حیات نشون میده...

ادامه مطلب  

تو مسئول گلتی  

بیش از یک ماهه داشتم دیوانه می شدم برای رنگ کردنشون, بلخره امشب نشستم سر وقتشون و خودمو از حضور شازده و موهای گندمگونشو لباسای سرتاسر سبزش آروم کردم،یحتمل سنجاق سینه شن و روی لباس هام جا خوش کنن ..._"مخصوصن فیل توی شکم مار بوآ رو کشیدم که آدم بزرگا رو به وحشت بندازه، آخه نه که عقلشون به چشمشونه گمون می کردن یه کلاهه و کلاه که ترس نداره،حالا هرچقدر هم براشون توضیح می دادم این یه مار بوآس که یه فیل گنده رو قورت داده به خرجشون نمی رفت که نمی رفت.بره

ادامه مطلب  

سعید_شیروانی  

#نفرین
 
باور نمی کنم که تو را زیر سر نداشت
تقدیر اگر به چشم سیاهت نظر نداشت
 
نفرین به آن عجوزه که ما را طلسم کرد
بی شک دعا به روی تو دیگر اثر نداشت
 
با التماس و خواهش و درخواست هم نشد
امّا قسم به نام تو خوردن ضرر نداشت
 
شکّم نرفت ، پر زدنت هم دلیل داشت
وقتی به شوق رفتی و روحم خبر نداشت
 
من داستان کودکی ات بوده ام عزیز
گرگی که هیچوقت برایت خطر نداشت
 
قلبم شکست مثل درختی که بعد تو
انگیزه ای برای جدل با تبر نداشت
 
⚜ سعید_شیروانی ⚜
 
 

ادامه مطلب  

داستان مدیریتی  

 همه كس، یك كس، هركس، هیچ كس
این داستانی در مورد چهار فرد به نام های همه كس، یك كس، هركس، هیچ كس است. هنگامی كه یك كار مهم باید انجام شود، همه مطمئن هستند كه یك كس آن را انجام خواهد داد. هر كس می توانست آن كار را انجام دهد، اما هیچ كس آن را انجام نداد. یك كس به این خاطر عصبانی شد چون این وظیفه همه بود. همه كس فكر كردند هر كس می توانست از عهده آن كار برآید، اما هیچ كس نفهمید كه همه كس آن را انجام نخواهد داد. در نتیجه هر كس، آن چیزی را كه هر كس باید انجا

ادامه مطلب  

کشفیات  

 رابطه ؟ من فعلا اینطور صدایش می کنم!
رابطه یک قمار واقعی، تلخ و باخت همیشگیست. لحظه ای تمام برگ های برنده دست توست و لحظه دیگر با یک بازی هوشمندانه   دیگری میشود قدرت مطلق و تو گوش به فرمان و بدهکار و عاجز .
خیلی وقته دارم با خودم تمرین می کنم هیچ وقت به جنس رابطه ها اعتماد نکنم.
یک روزی علی عشق اول زندگیم رو به عنوان یک جنس دست دوم برای زمان های علافی که دوست پسرم نیست انتخاب کردم. و روزی دیگه دوست پسرمو بخاطر عشق شدیدم به علی ترک کردم و علی هم م

ادامه مطلب  

...  

سلام بچه ها
میخواستم یه چیزی رو در مورد داستانم بگم
ببینید بچه ها
من اگه داستان رو نمیزارم فک نکنید 
نمیخوام ادامش بدم
یا
...
بلکه من داستانو میزارم
فقط چند روز صبر کنید
منم از خدامه داستان رو بزارم
فقط همین
پس لطفا صبر کنید
 
 

ادامه مطلب  

لایه‌های مخفی ذهن  

دیشب shutter island منو تا مرز دیوونگی برد‌.بعضی وختا انقد با فیلم و فضاش خو میگیرم که تا چند ساعت بیرون اومدن ازش واسم خیلی سخته و هرچقدر سعی میکنم خودمو بیرون بیارم باز ذهنم دوس داره برگرده به داستان فیلم.
در آخر دوس دارم باور کنم تِدی واقعا یه مارشال بود و دکتر کاولی باش کاری کرد که دیوونه بشه.چقد میترسونه آدمو ؛ این فکر که شاید تموم چیزایی که الان باورشون داری توهمای ذهن توی دیوونه باشه...

ادامه مطلب  

شنا کردن خلاف جهت آب  

شادی خوشکار:
در هفتمین روز از هفتمین ماه، زن و مردی که بعد از هفت سال از ازدواجشان هنوز بچه‌دار نشده بودند به شهر دیگری می‌روند و دختری را به فرزندی قبول می‌کنند که اصلاً شبیه‌شان نیست و در اوایل نوجوانی آن‌ها را برای همیشه از دست می‌دهد.
همان وقتی كه «بیدی‌شانس» همراه مشاور مدرسه و دو دوست تازه‌اش برای اولین‌‌بار به بستنی‌فروشی رفته‌اند، پدر و مادرش در یك تصادف می‌میرند.
روی جلد نوشته «اگر گم شده‌ای شاید مجبور شوی خلاف جهت آب شنا ك

ادامه مطلب  

داستان جدید  

سلام بچه هاااا
 
یه خبر عالی دارم
 
یه داستان جدید تو راهه
 
این خیلی جالبه
 
البته
 
اینو بگم
 
با یکی از دوستام یعنی ستاره جوووون داریم مینویسیمش
 
 
در اصل نویسنده ی اصلی اونه
 
قدر ماها رو بدونین
 دیگه برم 
حرفی؟؟
حدیثی؟؟
..
داشتی بگو
 
بای بای
 
 

ادامه مطلب  

مولوکه های قهرمان (15)  

سلام :|
 
عاقا من خیلی موجود مزخرفیم،میدونم :|
ولی خوب من دارم یاد میگیرم چطوری باید خوب زندگی کنم؟ :)
سخته،طاقت فرساست :( ولی خوب همینه دیگه! :)
چی شد که دوباره دارم داستان مینویسم؟من که به شهرم راهی ندارم؟! :/
میدونم اونشب هیولا کلید در شهرو خورد کرد،به همراش احساسات و قلب منم خورد شد. :,(
اما امروز متوجه شدم هیولا مجبورم میکنه برم بمیرم!
کلید از بین نرفته بود.
همش یه مشت داستان بود که هیولام میگفت
و من فقط
باور کردم!
من تمام تلاشم رو میکنم که با هیو

ادامه مطلب  

داستان مدیریتی  

 عیب جویان
روزی امپراطور اكبر از بیربال خواست تا چهره او را نقاشی كند. بیربال پس از شش روز تلاش تصویر را كشید. اكبر شاه از هشت تن از درباریانش خواست تا در مورد آن نقاشی نظر بدهند.هر یك از آنها نیز با دست جایی از تابلو را نشان دادندو از آن ایراد گرفتند. اكبر از بیربال توضیح خواست. بیر بال كمی اندیشید و بعد هشت پرده نقاشی سفارش داد و از درباریان خواست تا هر یك تصویری از امپراطور بكشتد. اما هیچ كس قدمی جلو نگذاشت. اكبر با خشم گفت: ای عیب جویان. نتیجه:

ادامه مطلب  

(۵۲) بهره از ولایت حضرت علی(ع)  

مرحوم آقاى حاج شیخ عبّاس قمى در كتاب تحفة الرضویّه آورده است: وقتى كه ملاّ احمد مقدس اردبیلى (رض) از دنیا رفت، یكى از مجتهدین او را در خواب دید كه با وضع خوبى از روضه حضرت امیرالمؤ منین علیه السلام بیرون آمده، از آن مرحوم پرسید: شما از كجا به این مقام و مرتبه رسیدید؟ مقدّس اردبیلى (ره) پاسخ داد: بازار عمل را كساد دیدم. یعنى عملى كه به درجه قبول برسد خیلى كم است ولى ولایت صاحب این قبر (آقا على علیه السلام) به ما بهره وافرى داد.                       داس

ادامه مطلب  

تو  

تن خسته ی تو
پهلو گرفتهکناره ی اسکله ای ساقطدر میان اتوبانی نامعلومکه نیم رخشدر حوالی کرجدیده می شود .
توآری تو ،هرجا که اسکله ستبه جمهوری خسته ی ماهیان پراکندهشیر می دهی .و آن سوترخلیج بوی تن تو می گیرد .و این سوترکسی تو را بیاد می آورد :- « آن روزها چقدر به دریا نزدیک بودی ،و همیشهدر صدای توکسی راه می رفتبا پاروهایی از الماسو قلبی از نمک دریاما همه به او عاشق می شدیمچون چشمان شیر ماهی داشتو دهانی به زیبایی ماه .»
اما توهنوز همان شاهبانوی ماهی

ادامه مطلب  

(۵۴) ذکر سجده حضرت امام (قده)  

حجة الاسلام و المسلمین ناصرى از اعضاء دفتر امام خمینى (رض) در نجف اشرف و امام جمعه فعلى شهركرد مى گوید: امام (رض) در سجده آخر نمازشان ذكرى را بطورى آهسته مى خواندند كه هر قدر من دقّت مى كردم نمى شنیدم كه چه ذكرى است. تا اینكه یك روز كه با امام (رض) پس از زیارت حرم آقا امام امیرالمؤ منین علیه السلام در حال بازگشت بودیم در مسیر راه از ایشان سؤ ال كردم: آقا! در سجده آخر نمازتان، ذكرى را آهسته مى گویید. این ذكر چیست؟ آقا فرمودند: اَللّهُمَّ ارزُقنى الت

ادامه مطلب  

چالش آغاز رمان  

مدتهای زیادیه رمان، نخوندم، حس خوندنش هم ندارم، نمیدونم هم چرا می خوام رمان بنویسم، شایدم می خوام داستان بنویسم، یا هیچکدوم، می خوام بخش هایی از ذهنیات و تخیلاتمو برای دیگران قابل دیدن کنم، اما که چه اش رو نمیدونم، باید کار جالبی باشه، میلیونها آدم بی نهایت تخیل و داستان توی ذهناشون دارن، اما تعداد کمتری از اونها توانایی به نمایش گذاشتن اونها رو دارن، از اول اول ماجراهایی که من تعریف می کنم یا می نویسم ناگهان شروع میشه و ناگهان رها میشه، م

ادامه مطلب  

(۵۱) نذر آیت الله العظمی بروجردی(قده)  

مرحوم حضرت آیة اللّه العظمى آقاى بروجردى مرجع وقت جهان تشیع (رض) در آن زمانى كه در شهرستان بروجرد بودند نذر كردند كه اگر خشم و عصبانیت خود را كنترل نكنند و به افراد تندى نمایند یكسال روزه بگیرند. یك روز هنگام مباحثه علمى با یكى از شاگردان خود بخاطر اینكه آن شاگرد مطالب غیرمنطقى و بى ارتباط با موضوع بحث مى گفت طاقت نیاوردند و نسبت به او تندى نمودند. و در اینجا بود كه نذر آقاى بروجردى شكسته شد. بعد یكسال روزه گرفتند تا نذر خود را اداء كنند. در این

ادامه مطلب  

*** تو ***  

چگونه می شود اینقدر خوب، اینقدر بد باشی؟
مردی كه همزمان هم می رسد هم می رود باشی
چه عاشق می رسی...اما به فكر لحظه ی رفتن
چه غمگین می روی...با قصد اینكه تا ابد باشی
مرا دیوانه كن دیوانه اما بعد از این باید
زبان مردم دیوانه را حتما بلد باشی
تماما واقعیت دارد این دلدادگی آری
تو باید خالق این داستان مستند باشی
تو را از خلوت گلخانه های آرزو چیدم
كه در بین همه گلهای دنیا سر سبد باشی
نباید بی اجازه لحظه ای در خاطرت باشم
ولی تو مهربان من! همیشه می شود باشی

ادامه مطلب  

نوزده.  

نشستم جلوت. دستام‌و گرفتی. نگاهم کردی و یه لبخند پرمعنی زدی. تو اتاق تکثیر. قبل تعطیلات عید. تا مدتها همون‌طوری نشسته بودیم، همه تو حیاط بودن. جشنواره بود و کسی به ما کاری نداشت. من‌م نگاهت کردم. یه دل سیر. صاف تو چشمات. قبلش می‌ترسیدم چون تو نگاهت‌و می‌دزدیدی، ولی اون روز، ندزدیدی. بعدش تا مدتها بغلم کردی. حتا گفتی دلت برام تنگ می‌شه...
یادمه اولین باری که جلوی همه بغلم کردی کیمیا برگشت گفت نمی‌دونستم انقدر نزدیکین! با لبخندی که سعی می‌کرد

ادامه مطلب  

داستان کوچک  

دیروز دوستی را در مسیر برگشت به خانه دیدم ؛ احساس کردم مثل همیشه شاد نیست ؛ از زندگی اش کم و بیش خبر دارم ؛ همسر و دو بچه دارد ؛ خانه و اتومبیل و ویلا دارند ؛ و سالی یک بار هم به کشورهای دیگر سفر میکنند ؛ خدا را شکر همگی شان سالم هستند ؛ همه ی این فکرها در عرض چند ثانیه از ذهنم گذشت ؛
دلیل شاد نبودنش را پرسیدم ؛ جالب این که خودش هم نمی دانست که چرا شاد نیست ؛ سعی کردم با گفتن چند جمله سرحالش بیاروم ؛ اما موضوع به این راحتی ها حل نشد ؛ وقت خداحافظی ؛

ادامه مطلب  

ابرو ببر  

خونه ی مادر مادرم هستم ، فردا تعطیله دایی رهام ( 38 ساله ) شرکتشو تعطیل کرده امروز و فردا خونه باشه استراحت کنه ، بسیار مهربون و جدی البته کم حرفم هست همه هم ازش حساب میبرن و شوخی نمیکنن باهاش البته من هر چه قدر دلم بخواد مجازم شوخی کنم !! دایی حسامم اومده ( 32 ساله) اوم ده دیروز اومد و پس فردا میره اونم شرکتشو تعطیل کرده اومده خونه مادری ( مامان مامانم) . من اینجا یه اتاق دارم  حالا میگم چرا . مامانم سنش کم بود که منو به دنیا اورد بعدش مریض شد باید است

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1