خونه  

هر کسی می شناختیم برای فروش خونه زنگ زدیم ... .
میگن ممکنه فردا فروش بره یا یک هفته دیگه یا اصلا 5-6 ماهه دیگه ! 
زیاد دلمون خوش نکنیم !!! برای فروش 
از صبح به فکر رهن خونه افتادیم . پول من و سینا جمع کنیم میشه خونه رهن کرد . اما سینا متنفره از این که خونه رهن کنه ! یا بره خونه ای که چند سال ساخته شده بشینه ... 
عجیبه این طرز فکر برای سینا ! اما خب داره . خونه هم نمی ره نگاه کنه اگر بره هزار جور عیب میزاره !!! بیشتر دنبال واحدهایی هست که خودش ساخته . گفت امشب ز

ادامه مطلب  

عید قربان  

سلام خونه پدر زنمم هستم امروز
ولی اصلا دوس نداشتم بیام اینجا
به زور فقط نشستم منتظرم ناهارو بخوریم بزنم به چاک
دیشب با زنم حرفم شد
چون بهش گفتم بریم خونه خواهرش میگه نه گفتیم بریم خونه یکی دیگه بازم گفت نه
کلا هر جا میگم بریم میکه نه
از این اخلاقش خیلی بدم میاد
فقط دوس داره حرف حرف خودش باشه
 

ادامه مطلب  

15...  

نمی تونم تصور کنم یه خانومی که از صبح سرکاره و هفت شب میرسه خونه چه طوری میتونه همچنان سرپا باشه و کارای خونه رو بکنه
من که اینقدر خسته میشم مادرم میگه پاشو برای فردات ناهار بریز میگم نمیخواد یه کاریش میکنم
در این حد خسته میشم

ادامه مطلب  

 

و طبق معمول ماجراهای من وداداش بیشعور
گاو
درو نبست منم نبستم بعد تند حرکت کردم سر خوردم
پام محکم خورد تو در
در حدی ک همه این صدای چی بود:|
و الان به شدت درد میکنه:|
و من صداشو درنمیارم چون هم تقصیر من بود هم داداش
ولی بد درد میکنه
دفه بعد احتمالا قطع نخاع بشم
اون شب که از رو پله های خونه عمم سر خوردم
امشبم ک اینطوری شد
بعدی چی میتونه باشه:|||
دیروز هم برگشتیم خونه:)
...
مرداد هم داره تموم میشه
ماهه بدهوای نچسب من:|
 

ادامه مطلب  

1743  

جلوی موهامو با اسپره ی لایه لایه سفید کردم واس زهره ام ی قسمتو
سفید کردم،رفتیم خونه عمه ،بچه های عمو یداللم برنگشتن شمال خونه
عمه بودن! بعدازاونجا خواستیم بریم خونه دایی که نبودن و رفتیم‌خونه
عمورضا! میثمو سمی وتوله هاشونم اومدن بااینکه خیلی بچه کوچیک
دوس دارم ولی هیچ‌علاقه ای ب توله های دوقلوی اینا ندارم 
موقع برگشت جریمه کردپلیس‌مارو-_- ی چراغ ماشین دیروز خراب شده
بود ب خاطراون،بعداونوقت ی پرشیا چنان ویراژ میداد توله سگ 
پلیسه ن افتاد

ادامه مطلب  

دزد  

و دوباره زندگی خونه پدر همسر ... 
با دو نفر که جز خوبی و مهربونی چیزی ازشون ندیدم 
با وجود این همه مشغله کاری و گرفتاری زندگی و از طرفی ماجرای خونه ما     
باز هم پدر سینا حواسش بود که برای صبحانه اش بگیره تا من قبول کنم و از تخت پایین بیام ... 
سینا صبح بیدارم کرد ... از گریه سر درد بدی داشتم .
امدم سر میز . 
پدر همسر گفت همه چی با من 
گفتم من اون وسایل نمیخوام :( 
گفت چشم 
گفتم توی اون خونه هم نمیام حالم بد میشه میترسم 
گفت چشم 
اشکام پاک کردم .... 
کلی

ادامه مطلب  

زندگی ....  

این قدر اعصابم خورده ... 
پستام پاک کردم انگار مثلا زمان برمیگرده عقب و اتفاق نمیوفته !!! 
میگن طرف آشنا بوده که از خونه شما تمام وسایلت بردن و از خونه مریم طلاهاش !! وسایلم نمیخوام دیگه به همون دلیلی که پا توی خونه نداشتم و همه جا کثیف میدونم. اه اصلا نمیتونم وارد خونه بشم حالم بهم میخوره 
فقط شانس آوردیم اتاق خواب قفل بوده و زیاد نخواستن تلاش کنن برن داخل . 
زن دایی سینا و مادر همسر رفتن عصر تمام وسایل من و سینا از اتاق اوردن ... 
گفتم پا نمیزارم

ادامه مطلب  

617  

فیلم چرتیه این سریال واقعا بی معنی و بی مفهومه البته اولاش لج و لجبازیا و ایناش بانمک بود ولی وقتی مجبور باشی همش تو خونه باشی پا تلویزون دیگه مجبور میشی سریالای غمبار این tvرو هم ببینی دیگر ..‌تابستون اروم و بی اتفاقیه تقریبا البته از زندگی شخصیم وگرنه میدونم دنیا چخبره ...کنسرتی هم دیشب رفتیم جیق و ویق زیاد زدم خوب بود برا تنوع ولی واقعا از این حجم از بیکاری و تو خونه نشستن خوشم نمیاد رفت و امد با دوستان و فامیل و پارک و سینما هست ولی کم هست

ادامه مطلب  

اولین مهمونی خونه خودمون  

یهو یاد اولین باری که مهمون داشتیم افتادم.یکی از دوستای شوهرم در دوران سربازی که مشهد زندگی میکردند با خانواده شون اومده بودن سمت ما 
شب قبلش زنگ زدن که فردا حدودا ساعت یازده میرسیم.انقدر ذوق زده شده بودیم و استرس داشتیم که دوتامون تا صبح خوابمون نبرد.
خونه مون مرتب بودا ولی هی پامیشدم همه جارو چک میکردم.شوهرم میدید من اینجوریم میخواس آرومم کنه اخه من تابهحال اونا رو ندیده بودم.هی میگف ادمای خوبین ، ساده اند ، سخت نگیر.
منم که همیشه به این فک

ادامه مطلب  

گاه نوشت: ۵  

امسال خوش به حال گوسفندها بود _ تا شعاع ۲٠٠ کیلومتری خونه ما ندیدم کسی قربونی داشته باشه _ قدیم یکی در میون خونه ها قربونی داشتن اما حالا ... ._ بسوزه پدر گرونی و باعث و بانی این مشکلات.
حالا جای پرسیدن این سوال ها هست:
- عید قربان خود را چگونه گذراندید؟!
- علم بهتر است یا آقازادگی؟!

ادامه مطلب  

114  

امسال آروم ترین عید قربانِ زندگیمه !
هرسال عید قربان از ساعت ۶-۷ انقد خونه شلوغ میشد که اصن نمیشد بخوابیم:/
از عمو و خاله اینا بگیر تا شیوا و فاطی همه میریختن تو خونمون .
گوسفندو که میبریدن ، میثم قلبشو با یه تیکه از جیگرشو قایمکی سیخ میزد و با بچه ها قایمکی میخوردیمش.
ناهارم که جگرو به سه چهار مدل میپختن که با ذائقه ی همه همخونی داشته باشه
انقد مسخره بازی در میاوردیم که از خستگی نای نشستنم نداشتیم ولی بازم تا صب بیدار میموندیم و با اهنگای مسخره

ادامه مطلب  

767- 18  

 
       در وصف پرزور بودنم تعریف کنم که تنهایی رفته بودم خریدِ خونه. توی فروشگاه وزن همه چیز رو حساب و تقسیم بر دو کردم. تو دو تا پلاستیک جاشون دادم و یکی این دست یکی اون دست پیاده راه افتادم.
       با توجه به این که هر دستم داشت حداکثر بارِ چهار کیلو رو تحمل میکرد، ولی طیِ مسیر هیچ یک موفق نشد بالا بیاد تا عینکمو جابجا کنه یا شالمو جلو بکشه یا دماغمو بخارونه، تا به خونه برسم با عینکی که انقدر پایین اومده بود که دیگه کم کم با لبام نگهش میداشتم و

ادامه مطلب  

قربان  

دلم تو سینه میکوبه پسرک دیگه اروم ووقرار ازم رفته ، دلتنگی یه درده این دلتنگی مادر و فرزندی هزار و یک درد ... دارم میمیرم پسرِ مامان ! تو چه حالی داری که هیچکس به فکر وصالمون نمیافته ؟ چقدر غرق خوشبختی و ارامشی که هوس کمک و قدم خیر برداشتن نمیکنن ؟ چقدر خوب و راضی هستی از دوری مامان که هیچکس هوای دلتنگی من به سرش نمیافته ؟ پسر عزیزم دیروز عرفه بود، بعد نهار رفتم خونه ی خودمون ، خونه ی جدید من و تو ‌.. نمازم و خوندم و برای اولین بار با دلهره و اشک وس

ادامه مطلب  

متن آهنگ چه دلنواز اومدم اما با ناز اومدم شکوفه ریز اومدم اما عزیز اومدم  

 
چه دلنواز اومدم اما با ناز اومدم شکوفه ریز اومدم اما عزیز اومدم آخه گفته بودی دیر نکن عاشقو دلگیر نکن گفته بودی زود بیا لحظه موعود بیا منم اون یار شیرین منم اون یار با ناز واسه عاشق دلتنگ دلم خونه دلباز منم اون یار شیرین منم اون یار با ناز واسه عاشق دلتنگ دلم خونه دلباز گفتی بیا بی قرار انگار که اومد بهار گفتی بیا سرزده انگار که عید اومده[Music] Darkhasti

ادامه مطلب  

متن آهنگ چه دلنواز اومدم اما با ناز اومدم شکوفه ریز اومدم اما عزیز اومدم  

 
چه دلنواز اومدم اما با ناز اومدم شکوفه ریز اومدم اما عزیز اومدم آخه گفته بودی دیر نکن عاشقو دلگیر نکن گفته بودی زود بیا لحظه موعود بیا منم اون یار شیرین منم اون یار با ناز واسه عاشق دلتنگ دلم خونه دلباز منم اون یار شیرین منم اون یار با ناز واسه عاشق دلتنگ دلم خونه دلباز گفتی بیا بی قرار انگار که اومد بهار گفتی بیا سرزده انگار که عید اومده[Music] Darkhasti

ادامه مطلب  

جوک  

سرزده رفتیم خونه یکی از آشناها
بچه صاحبخونه گفت : عمو ما میدونستیم شما میاین خونمون

ادامه مطلب  

 

باید خونه تمیز میشد . وسایل کامل جمع میکردیم . 
همون شب مامان سینا گفت دست نزن خودم جمع میکنم . 
بعد مامانم گفت ما خودمون می ریم جمع میکنیم ... هر وقت تکلیف زندگیشون مشخص شد بیان ببرن .... ! 
مامان و بابام عصبانی بودن از اتفاق افتاده .... برای جهیزیه من سنگ تموم گذاشتن . برای خرید تک تک وسایل مامان صد جا دید مقایسه میکرد ... عکس می فرستاد به من ... 
اما آخرش این شد .... ! 
از تمام زندگیم فقط سرویس خوابم موند . ! 
من خونم دوست داشتم   خیلی زیاد . مثل هیچ کجا نبو

ادامه مطلب  

پیوند آسمانی  

سلام به همه دوستان خوبم...ان شا الله حال دلتون خوب باشه...
امروز سالگرد پیوند آسمانی و پر خیر و برکت بانوی دو عالم چشم و چراغ پیامبرص و حضرت علی ع هست...
خدا رو قسم میدم به همین روز بزرگ و پربرکت همه جوونها خوشبخت بشن...من واقعا دلم می خواد دخترهای این خونه هر چه زودتر راهی خونه بخت بشن...
یا حضرت فاطمه س یا حضرت علی ع نگاهی به دل همه مون بندازید...شما پیش خدا آبرو دارید و مطمئنم که خدا دعای شما رو رد نمی کنه...دخترهاو پسرهامون رو ان شا الله به زودی زود

ادامه مطلب  

داستان جین قاتل  

خوب همون اوایل اسباب کشی خانواده جف ب محله جدیدشون با جینو خانوادش آشنا میشه و از جین خوشش میاد همون شبی که جف آتیش گرفت جین اونجا بودو ب اورژانس زنگ میزنه شبیم ک جف برگشت خونشون پدر مادر جف دعوتش کرده بودن خونشون ولی وقتی جین قیافه جدید جفو میبینه غش میکنه وقتی بهوش میاد میبینه رو تخت خودشه و ی نامه از طرف جف کنارشه نامه رو باز میکنه و توشو می خونه:مگه نمیخواستی بیای خونه ما؟
جین برمیگرده تو خونه جف ک یهو بیهوش میشه وقتی بهوش میاد میبینه جف ب

ادامه مطلب  

همکاری تو کارای خونه  

سلام دوستان
چرا بعضیا فک میکنن شوهرشون کمکشون میکنه وظیفشونه؟
من برا اینکه خانمم اذییت نشه تو کارای خونه کمکش میکنم مثلا حموم و  دستشویی رو همیشه من اسید میزنم و وایتکس.بعدش باغچه و گل کاری و اینا هم بامنه
جارو برقی هم که میگه سنگینه و کمرم درد میگیره برا همین من جارو برقی میکشم.
تازه میگه شام هم تو باید درست کنی.
شانس اوردم این یه قلم رو بلد نیستم 

ادامه مطلب  

فاصله  

ازم دور شدی ... دیگه خاطره ها سخت یادم میاد ... سخت تر از اونا به یاد اوردن تصویر چهره و دست و گرمی حضورته ...
دیوانه شدم ، نمیتونم با حقیقتی که دو ساله اتفاق افتاده کنار بیام . زندگی سخته ...
با همه حرف میزنم ، با همه میخندم ، خاطره میسازم ، میشینم ، میگردم ، حرف میزنم ولی همیشه تو پس ذهنمی و منتظرم تا زنگ بزنی و بگی اماده شو دارم میام بریم خونه ...
هر دم غروب دلهره میگیرم شام چی بذارم ؟ کی میرسی ؟ پسرم با توئه یا مامان ؟ کی برم خونه ؟ ... حالم خرابه ، تو که

ادامه مطلب  

از اول فروردين هزار و سيصد و نود و هفت تا آخر مرداد هزار و سيصد و نود و هفت  

خونمون رو گذاشته بودیم واسه فروش مشتری ها میومدنُ میرفتن سه تا از مشتری ها اشنا بودن یكیشون خاله یِ دختر داییم بود یكیشون عمویِ دختر عمم بود یكیشون دخترِ همسایه یِ دستِ چپیمون بود اخر سر خونه رو به مشتری اخریِ دادیم ولی خب ظاهرا یا پشیمون شدن خودشون توش بشینن یا حالا هرچی چند تا مشتری اوردن خونه رو ببینن كه اجاره بدن همون مشتری اولیِ هم خونه رو پسندیده خاله هم خونه جدید خریده باهاش چند جا رفته بودیم دیده بودیم پسندیده بود هم اما خب دختر خالم

ادامه مطلب  

152  

عاطی میگه عید بیخیالِ قشم شو ، پاشو بیا خونه آقاجون 
با خودم گفتم [ اگه یهو نخواست بره مأموریت چی ؟؟ اینجا باشم باز بلیط میگیرمو میرم

ادامه مطلب  

عینک بدبینی  

یکی از اتفاقات غم انگیزی که توی بخشی از ساکنان کشورمون ایران افتاده  شیوع یه بیماریه که اسمش رو نمیدونم ولی آدمهای مبتلا، عینک سیاهی به چشمشون میزارن و همه چیو از دریچه بدبینی نگاه میکنن مدام در حال انتقادن برای بهبود اوضاع قدمی برنمیدارن که هیچ سعی در از توان انداختن بقیه با اشائه ناامیدی و سیاهنمایی میکنن  همیشه از خوندن سخنانشون متعجب میشم  دوس دارم بهشون بگم  بابا این خونه چه ویرون چه آباد چه سبز چه بیابون  خونمونه!  دوستان عزیز دنیای

ادامه مطلب  

گزارش ۳  

از صبح تا ساعت ۱:۳۰ مدرسه بودم تا برگشتم خونه شد ۲:۳۰ تا ناهار خوردم شد ۳ بعدش چون دیشب دیر خوابیده بودم خسته بودم خوابیدم تا ساعت ۵ ، ۵ که میخواستم شروع کنم به درس خوندن تلفن زدن بهم که جلسه ستاد هلال احمر امداد و نجات جوانانه پاشو بیا مجموعه هلال احمر که اونم اون سر شهره ( من در حال گذراندن دوره امداد و نجاتم و اگه خدا بخواد اردیبهشت ماه سال بعد کارت شناسایی امدادگری سوانحم میاد و میتونم خدایی نکرده اگه اتفاقی افتاد داوطلبانه با تیم هلال احمر

ادامه مطلب  

مامان و بابای نگران من..  

بوق..
بوق..
- الو (صدای خواب آلود پدر)
+سلام بابا من دارم میام خونه..
مکث..
-بیا بابا جون..
نه تعجب و نه ذوق و یا هرچیز دیگری..
انگار ک مطمئن بود..
من اما تمام شب رو بیدار و ب حرفای بابا فکر میکردم..
"خودتو بذار جای من.. 
نوچ..
نمیفهمی ..
مگه اینکه یه روز بچت بخواد همچین کاری بکنه.."
همه ی وسایلمو جمع کرده بودم..
چند ماه بود که با بچه ها برنامه ریخته بودیم.. تا اینکه مرخصیامون جور شد..
آب و هوا، اسکان، رفت و آمد..
همه چی هماهنگ شده بود..
قرار بود برم اصفهان از اونج

ادامه مطلب  

حال و هوای این روزهای من..  

سرمای خیییلی سختی خوردم جوری ک صدام اصلا در نمیاد.
با این حال دیروز رفتم مدرسه..
دیشب اومدیم خونه برادر شوهر و ایشان امر فرمودند حق نداری مدرسه بری..انقدم جذبه داره واااااقعا میترسم مخالفت کنم.
و نتیجه این شد که الان در رخت خواب خوابیدیم و یه مشت قرص و دوا ریختیم تو شکم مبارک و الان در حال هضم شدنه..
یه وقتا میگم کاااااش سرکار نمیرفتم تا بتونم به وضع خونه زندگیم برسم.واقعا خستگی و به خصووووووص استرس کار و روزی یک و نیم ساعت رانندگی باعث شده نتون

ادامه مطلب  

شب نلخ  

دیشب خیلی تلخ بود....
خواب دیدم یه دونه از خواهر دوستای بیشورم،منو دعوت کرد خونه شون
بعدش خود دوستم بهم گفت روی تخت بخوابم 
من شک کردم گفتم باید به مامانم زنگ بزنم
گفتش حق زنگ زدن نداری
گفتم آخه....آخه یه چیز مهمی رو جا گذاشتم
بعدش به بهونه ی زنگ زدن رفتم انور اتاق،اونم رفت بیرون
بعدش رفتم تو کامپیوترش فضولی
دیدم اون یه نقشه ای کشیده
بیشتر حرفاشو با کد نوشته بود
یه تیکه هاییش مفهوم بود و فهمیدم میخاد به من اونارو بگه
نوشته بود  خیلی اسکلی،هیچ وق

ادامه مطلب  

تارک الخانه والکاشانه  

 اقا میخوام بنویسم دیگ چیکار کنم..نمیدونم چی بگم-_-
میدونم همش دارم ع ترک کردن خونه حرف میزنما ولی خب فعلا اتفاق جدیدی برام نیفتاده که تعریف کنم
همون طور که تو پست 29(وبلاگ شوم) گفتم امروز درباره وب ویرایش شد://
یک نفر تو کامنت خصوصی پرسیده بود که کی برمیگردی خونه؟
باس در جوابت بگم تصمیمی ندارم هنوز ولی به شدت به لباسام نیازمندم و از اونجایی که به هنگام اومدن چیزی به همراه نیاوردم دو روزه تو فکر برگشتم
 
اما اینم بگم که برگشتن به اون خونه حتی فکرش

ادامه مطلب  

#53  

تصمیم گرفتم دیگ با کسی حرف نزنم حتی تو خونه..... چون اگ حرف بزنم اون طرفمم لاقل ی حرفی میزنه ک عصاب منو خراب کنه .... و این روزا خیلی حساس شدم ب این جور چیزا ....حرفاشون ک هیچ حتی ب لحن حرف زدنشون هم حساس شدم ...... چرا یهویی اینجوری شد ....

ادامه مطلب  

بی کلاسی  

‍ چقدر بی کلاسی زیبا بود!
یادش بخیر قدیما که "بی کلاس" بودیم بیشتر دور هم بودیم و چقدر خوش میگذشت و هر چقدر با کلاس تر میشیم از همدیگه دورتر میشیم
قدیما که "بی کلاس" بودیم و موبایل و تلفن نبود و واسه رفت و آمد وسیله شخصی نبود، همیشه خونه ها تمیز بود و آماده پذیرایی از مهمونا و وقتی کلون در خونه در هر زمانی به صدا در میومد، خوشحال میشدیم؛ چون مهمون میومد و به سادگی مهمونی برگزار میشد.
آخه چون "بی کلاس" بودیم آشپزخونه ها اوپن نبود و گازهای فردار و م

ادامه مطلب  

 

سلام خوبی؟
منم خوبم خداروشکر
خب جواب سوالای تو 
۶ماهه ک ازدواج کردیم
مشغول خونه داری و شوهرداری
فعلا ک شوشتریم تا بعد 
ک ببینیم کارا چطور پیش میره ولی خیلی قطعی نیست جابجا شدنمون کوکا ما بچه خاک پاک شوشتریم

ادامه مطلب  

الان  

الان کناره ایمان تو بالکن خونه مادر شوهرم اینا خوابیدیم ، در حالیکه لباس عروسمو خریدیم و کارای آتلیه و تالارو  کردیم و امروز دنبال آرایشگاه عروس میگشتیم ، و جمعه هفته بعد نه بعدش جشن فارغ التحصیلیمه

ادامه مطلب  

*** انبوه***  

همیشه فراموش کار بودی جانم
همیشه یه سری چیزها رو یادت میرفت با خودت ببری
گاهی گوشیتو ..گاهی کیف پولتو...گاهی هم کارت عابر بانکت
اما من همیشه بودم که بهت یادآوری کنم یا بدو بدو تا دم در برات بیارمش و بگم اقای فراموش کار بازم که یادت رفت گوشیت رو ببری! این شده بود کار هر روزم  
ولی امان از روزی که می خواستی بری مسافرت همین که پاتو میزاشتی تو کوچه میدیدم جای خالیت روی کاناپه اس
فکرت زل زده بهم...
دلت دم در وایساده....
یادت داره قهوه دم میکنه
خونه پر می

ادامه مطلب  

روزهای روشن!  

دبستانی بودم وقتی شیفت عصری بودم این موقع ها تو همچین هوایی میومدم خونه... آخ عاشق اون هوای روشن عصرگاهی بودم آروم بیخیال ساکت پرخنده پر شادی ...
چقد عصر الان شبیه اون عصرها که پاییزی بودن شده!!شایدم دبستانی نبودم!!!نمیدونم این عصر منو پرت کرد ب عصرهای دوست داشتنی...شاید ابتدایی و مدرسم شاید بازی های عصرگاهی بچگی شاید عصرهای باغمون تو اون سن که با پوریا اینا رفتیم یا شایدم عصرهای افتابی روزهای خوبم!!!
یه آرامش عجیبی وجودمو گرفته انگار دردی ندارم

ادامه مطلب  

پست۸۵  

دلم خیلی گرفته..
کاش میتونستم ازین خونه فرار کنم و برم جایی که دست هیچکس بهم نرسه..
*رفتیم دیدن دخترعمم که تازه فارغ شده...
بنظرم هیچی حسی به اندازه مادر شدن قشنگ نیست...با همه سختی هاش...
کاش منم ی شوهر مهربون داشتم تا میتونستم حتی واسه یک لحظه به مادرشدن فکر کنم!!!

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1